سفر
شب یلدا تولدم بود،همسر صبحش بهم گفت اماده باش میریم خونه بابات.از اونور هم با خواهرم اینا هماهنگ کرده بود برای کیک و اینا.میخواست سورپرایزی کنه
چند هفته پیش بابام زنگ زد گفت یه کوسفند کشتیم بیاید،گفتم نمیتونیم،گفت گوسفند بهانه است.دلم براتون تنگ شده بیاید.
اون لحظه احساساتی شدم دلم تنگ شد اما بطور کلی دلتنگ نبودم.دوست نداشتم برم.اونجا بشدت اذیتم.بشدت حرص میخورم.
اینو برای همسر تعریف کردم.این برنامه رو تو ذهنش چیده که تولدم اونجا باشیم که هم من خوشحال باشم هم بابام و بقیه.
خلاصه ما رسیدیم و با کیک و رقص و دیوونه باری و شلوغ کاری از جلوم در اومدن.این وسط جیغا و خوشحالی بچه ها گفتنی نبود.چقدر دلشون تنگ شده بود برای هم.
فرداش ماشین همسر خراب شد.یعنی دیروز،از صبح تا شب دستش بندش بود.قرار بود ۴ ۵ راه بیفتیم که تا وقت خواب خونه باشیم اما ۹ شب همسر رسید از تعمیرگاه.
تو این فاصله که منتظر همسر بودیم داداشم اومد و گفت دکتر برای پسر خالم که شوهر ابجی کوچیکه هست تشخیص دوقطبی داده و گفته فردا باید بره بستری بشه تو بیمارستان روانی.
نمیتونی تصور کنی چقدر خواهرم خودشو کنترل میکرد گریه نکنه و پوستش قرمز شده بود.
خواهرم بارداره.بچه اولش رو بخاطر نقص ژنتیکی سقطش کرد.این یکی رو ازمایش مرحله اول غربالگری گفته سالمه انگار و باید ازمایش مرحله دوم رو هم بده.
خواهر کوچیکه با پول خودش خونه خریده،با پول خودش ماشین خریده،با پول خودش خونه رو تعمیر کرده،الان که اومدن کابینت ها رو نصب کردن و خونه آمادست برای اسباب کشی ،این مساله پیش اومده.
شوهرش یه مشکلی براش پیش اومده که متاسفانه حل شدنی نیست و فقط باید باهاش کنار بیاد و تحمل کنه .
شوهرش بخاطر مشکلش از قبل از دکتر رفتن هم دل و دماغ اسباب کشی و اینا نداشت.
خواهرم همه کارهای تعمیر خونه رو دست تنها انجام داده با کمک نیمچه نیمه ی باقی خواهرها.
ما دیشب چون دیر حرکت کردیم و چشمای همسر ازخستگی و بیخوابی مثل کاسه خون شده بود،اومدیم خونه ی خواهر بزرگه که تو مسیرمونه.
از صبح حدود ۴ ۵ بیدارم.اولش با فکر روح اله زم و واکسن کرونا بیدار شدم.
بعدش فکرم رفت سراغ خواهرم.دلم براش کبابه.
دیشب که اومدم فکر میکردم کاری از من برنمیاد که وایسم.
از صبح که بیدار شدم با خودم میگم شاید بودن من کنارش،تحمل این روزها رو براش آسونتر کنه.
گذشته از اون شاید بتونم کمکش کنم اروم اروم خونه رو بشوریم و وسیله ها رو ببریم بچینیم،
اگر دل و دماغ داشته باشه،اگر از حرف مردم نترسیم که شوهره تو چه حالیه اینا تو چه حالی.
بنظرم بهش یه زنگ بزنم و بگم میخوای برگردم،احتمالا بگه نه،چون نمیخواد دردسر بشه برام یا هرچی
- ۹۹/۱۰/۰۲
عزیزکم تولدت مبارک . امیدوارم تولد واقعی ات رو با هم تو وبلاگ جشن بگیریم یه روز...
من هم دلم برای خواهرت کباب شد با این حال فکر میکنم نقل مکانش به خونه ی جدید بهتر از نشستن و فقط غصه خوردنه 💚